آرشیو مطالب

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.



لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ali-ziya

«پاتوق»

اس ام اس جدید


نویسندگان
درباره وبلاگ

یا رفیق...



مهتاب تو را چــــــشم تماشا بالاست

در بهت ستاره ها که سرها بالاست

شب چشم گشود

خانه ی دوست کجاست !

خوشید اشاره کـــــــــرد

بالا، بالاست...


مدیر وبلاگ: ریحانه



پیوند های روزانه

بصیرت آخر الزمانی

مرضیه جان (بهار نارنج شیراز)

استاد وحید جلیلوند

غزلخــــــانه

ناهید عزیز(رد پای خدا...)

نوشته جات

هستم (سید علی ضیا،)

بی قرار...

سید حمید رضا برقعی

استاد عبد الجبار کاکائی

هیلدا جان (عشق به بازیگری و بازیگران )

آوا جان (بانوی ماه )

استاد حافظ ایمانی

دکتر شهرام گیل آبادی

قهرو آشتی

لیست کامل پیوندهای روزانه

ارسال پیوند


مطالب پیشین

برای ایران، خرمشهر و عاشقان ایران

سلام

تلخ مثل این روزهای من...

پشت سرت عاشقانه حرف میزنم ...

بانوی آب و آینه...

آقای جمعه های انتظار...

وبهاری که در این نزدیکیست...

تو فقط حال من می فهمی!!!

مدد زغیر نام تو ننگ است ،مددی ای دلیل راه...

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم...

من بی دل و دستــارم...

یا رفیق...

دلم گرفته است

تلـــــــــــــــنگر!!!

و خدای که در این نزدیکیست...

لیست کامل مطالب ارسالی


تبلیغات


تبلیغات



آمار بازدید

آمار بازدید :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Âåä ÒíÈÇí Êæ äÒÏí˜í

ÌÏíÏÊÑíä ˜ÏåÇí ãæÒí˜ ÏÑ ÂÓãÇä




برای ایران، خرمشهر و عاشقان ایران
مرتبط با :


عشق جوشیدوخرمشهر

راکد وخموش وخسته نشد

نخل هایش اگرچه خون می خورد

ریشه هایش به غم بسته نشد

پا به پای کبوتران عشق

عاشقی کردواز حماسه خسته نشد

صف به صف پر زلاله خونین

هر گز آن آینه شکسته نشد ...



-------------------------------------------------------------

روی خاکش که پا می گذاری بیشتر حالِ بال زدن داری تا قدم زدن ... انگار پاهایت غریبی می کنند روی این خاک ها که جبروتشان آسمان ها را به سخره گرفته است ... صورت که بر خاکش می گزاری نبض فرزندان دست نایافتنی خمینی در گوشِ جانت می پیچد و قبرستان باستانی بشریت را به مهمانی باشکوهِ جلوه های حیاتِ معنوی انسان می برد ... شاید این خاک ها روزی قدم گاه خورشید هشتم بوده اند که بعد از قرن ها فراق و فاصله در بزم آسمانی کربلای پنج این خون های پر از حرارت این گونه با اشتیاق به معراج بلند این دشت پرواز کرده اند ... شاید این جا شلمچه باشد ...

می گویند خاکش خاک نیست ، طلاست ... بی راه هم نمی گویند ... کم نبودند آدم هایی که قرار بود بعد از سی سال گوشه ای از یک گورستان متروک قبرشان هم بازفروش شود ... اما به یُمنِ اکسیرِ جاودانی عشق که در آسمانِ آبی ولی پر از دود و آتشِ طلائیه موج می زد ، مسِ وجودشان در عریشه ـی سه راهی شهادت با حرارتِ کیمیای سرخِ گلوله های بدر و خیبر طلا شد و هنوز هم که هنوز است جانِ شیدا و حسرت زده ی رفیقانشان را در دلِ این بیابان ها به جستجوی استخوان های سحرآمیزِ خود می کشانند .

نامش را گذاشته اند اروند ... یعنی تیز و تند ... وحشی هم صدایش می کنند ... یک ساعت هم اگر در چشمان آبی نافذش خیره شوی باور نمی کنی پشتِ این صورتِ آرام دلی آن چنان پر خروش و متلاطم داشته باشد که حتی خیالِ بعثی های فاو نشین را از پیشانی بند های سبز و سرخ آسوده کرده باشد ... هنوز داری با بهت نگاه می کنی به پهنه ی این رودِ دریانشان و با خودت فکر می کنی والفجر هشتی ها چه رمزی را در گوش پاسبان های طوفانی دژِ اروند زمزمه کردند که این گونه رام و آرام راه را بر سپاهِ موسای آخرالزمان باز کردند ... شاید رمزِ رزمشان یا فاطمة الزهراء بوده باشد ... شاید این جا اروند کنار باشد ...

روی یک بلندی می ایستی ... دستت را سایبان چشمت می کنی و یک دلِ سیر نگاه می کنی این تنگه ی مجاورِ هور و غیر قابلِ عبور را  ... هر چقدر بیشتر با ذهن زمینی ات کلنجار می روی بیشتر درمانده می شوی ... شاید همین باتلاق ها بودند که پرستوهای فتح المبین و طریق القدس را وادار کردند بال های شهادتشان را باز کنند و بدن های پاکشان را برای من و تو به یادگار بگزارند ... شاید قرار باشد عطرِ بال و پر زدن های آن ها امروز پاهای سنگین و خاک خورده ی ما را به یاد پرواز بیاندازد ... شاید این جا تنگه ی چزابه باشد ...

هر چقدر هم که محکم ایستاده باشی باز هم زانوانت سست می شوند در برابر شکوهِ مردی که جبروتِ موهوم تگزاس و برِکلی را در نیمه شب های عرفانی این سنگر های خاک آلود و این نبرد های نامنظم به بازی گرفت ... چقدر دلت می خواهد آقا مصطفا دستت را بگیرد و تو را هم به معراج نقاشی هایش ببرد و از آن بالا بالاها حقارتِ مظاهر فریبنده ی دنیا را نشانت دهد ... شاید این جا قراری بوده برای هم آغوشی چمران با محبوبِ همیشگی مناجات های عرفانی اش ... شاید این جا دهلاویه باشد ...

یک چهار دیواری که خاکش عطری دارد متفاوت از هر جای دیگر ... این جا انگار باران غربت باریده است ... این جا هفتاد پرستوی شیدا را بی هیچ سر و صدایی به خاک و خون کشیده اند ... وقتی ماجرای پر کشیدنشان را می شنوی اشک هایت مجال نمی دهند و صحن چشم هایت را بارانی می کنند ... دلت می خواهد یک دلِ سیر گریه کنی سیدمحمدحسینِ مظلوم و دوستان غریبش را ... را ... شاید این جا مسافرینِ جامانده ـی پروازِ کربلا فرودگاهِ هویزه را برای عروجِ سرخشان انتخاب کرده بودند ... شاید این جا شنی تانک های بعثی میراثخوارِ نعلِ اسب های لشکریان عمرِ سعد شده بودند ... شاید این جا هویزه باشد ...
باشد ...
؟ ... شاید این جا آشیانه ـی سیمرغ های طلایی این دنیای سوخته باشد ... شاید این جا معراج شهدا باشد ...

و اما این جا ... این جا که حسرت زدگان عاشورا در معراج رمل های روان خود را به قافله ـی سیدالشهداء که در امتداد زمان ها جاری است رساندند ... این جا روزی عده ای دلداده و شیدا آنقدر با دست های حسرتشان رو به عرشِ حسینی قنوتِ اشک گرفته اند که خداوند کربلا را زیر پاهایشان پهن و عاشورا را در دقیقه هایشان جاری کرد ... آن قدر صدای رسا و صادقانه ی "یا لیتنا کنا معکم"شان در صحرای خشک و داغ طنین انداخت که خدا لب های خشک و ترک خورده شان را با کیمیای عطش سیراب کرد ... این جا گودی قتلگاهِ کربلا دروازه های خود را به روی چشم های خیس و بی رمقِ این پروانه های بال و پر سوخته باز کرده بود ... شاید این جا فرشتگانِ خدا معنای "انی اعلم ما لا تعلمون" را به چشم دیده باشند ... شاید این جا دوربینِ آوینی فریمی به پهنای صحنه ـی پرواز او سراغ نداشت ... شاید این جا فکه باشد ...

شاید این جا طنینِ گلوله ها و توپ ها و خمپاره ها که هنوز در گوش دشت ها و خاکریز ها و تپه ها و رمل ها و موج ها جریان دارد قرار است ما را از این خوابِ کهنه و غبار گرفته مان بیدار کند ... شاید این جا ارواحِ طیبه ـی شهیدان قرار است سیبِ غفلت ها و روزمرگی ها را از دستانِ آدم ها و حوا ها بگیرد ... شاید این جا دستانِ از خاک بر آمده ـی شهید قرار است دست انسانِ حیرانِ آخرالزمان را در دستان امام زمان (عج) بگزارد ... شاید این جا پر طنین تر از هر جای دیگر قرار است زمزمه ی "هل من ناصر ینصرنی"سالار شهدا در گوش های کم شنوای ما آسفالت نشین های شهرزده بپیچد ... شاید این جا دار القرار بی قرارانِ شیدای شهادت باشد ... شاید این جا کربلا باشد.





-------------------------------------------------------------------


شهید عزیز ؛ اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

دیوارها نمایش مردم فریبی است      
 در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است

ای شهید ، راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند ؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم

یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط خانه مان می پاشید؟ یادت هست تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای برادر؟


برایت قصه می گویم از لیلا ولی افسوس

                            در این جنگل فقط از نسل مجنون بید کم دارد ...


پی نوشت:
یاد شهید و جنگ و جبهه تبعات دارد ، اما نوستالژی جنگ با چند قطره اشک و چند تا خاطره و دو سه بار "یادش بخیر" گفتن ، ختم به خیر می شود ...




یا علی




»

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 2 خرداد 1391

نظرات ()


سلام
مرتبط با :
سلام!

حال همه‌ی ما خوب است ،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود،طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم، که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم ،حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است !
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا ،شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!


بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد ،فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه ،یک فوج کبوتر سپید از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد .


یادت می‌آید رفته بودی، خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان!نامه‌ام باید کوتاه باشد،ساده باشد،بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بیا برویم رو به روی بادِ شمال، آن سوی پرچین گریه‌ها ،سرپناهی خیس از مژه‌های ماه را بلدم که بی‌راهه‌ی دریا نیست.
دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بیا برویم! آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست، همیشه سکوت برای آرامش و فراموشی ما باقیست.
می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شویم ،می‌توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم .
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه، هنوز بیت ساده‌ئی از غربتِ گریه را بیاد آورم.
من خودم هستم ،بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر! هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است!تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم،صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند ،صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود،صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه ... صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم،آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید !
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ !یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا، تا تو دوباره بازآیی، من هم دوباره عاشق خواهم شد!

نه، پرس و جو مکن، حالم خوب است ،همین دَم‌دَمای صبح، ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود
می‌گفت ملائکی مغموم ،ماه را به خواب دیده‌اند، که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت


باران می‌آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی دیگر خانه‌نشین می‌شویم.
کاش نامه را به خطِ گریه می‌نوشتم ریر!ا
چرا باید از پسِ پیراهنی سپید،هی بی‌صدا و بی‌سایه بمیریم!
هی همینْ دلِ بی‌قرارِ من، ریر!ا
کاش این همه آدمی،تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند!


ریرا! ریرا!
تنها تکرار نام توست که می‌گویدم ،دیدگانت خواهرانِ بارانند.

سرانجام باورت می‌کنند ،باید این کوچه‌نشینانِ ساده بدانند، که جُرمِ باد ... ربودن بافه‌های رویا نبوده است.


گریه نکن ریرا! راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.
دوباره اردیبهشت به دیدنت می‌آیم.


خبر تازه‌ای ندارم !فقط چند صباحِ پیشتر،دو سه سایه که از کوچه‌ی پائین می‌گذشتند،
روسری‌های رنگین بسیاری با خود آورده بودند ،ساز و دُهل می‌زدند، اما کسی مرا نمی‌شناخت.


راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.

خدا را چه دیده‌ای ر‌یرا! شاید آنقدر بارانِ بنفشه بارید، که قلیلی شاعر از پیِ گُلِ نی
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آینه،شمعدانی، عسل، حلقه‌ی نقره و قرآن کریم.


حیرت‌آور است ر‌یرا!حالا هرکه از روبرو بیاید، بی‌تعارف صدایش می‌کنیم بفرما!
امروز مسافر ما هم به خانه برمی‌گردد.

قبول نیست ر‌یرا!بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم،هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید،پریچه‌ی بی‌جفت آبها را ببوسد،برود تا پشتِ بالِ پروانه، هی خواب خدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند.


قبول نیست ریرا! بیا بی‌خبر به خواب هفت‌سالگی برگردیم، غصه‌هامان گوشه‌ی گنجه‌ی بی‌کلید، مشقهامان نوشته، تقویم تمامِ مدارس در باد، و عید ... یعنی همیشه همین فردا!
نه دوش و نه امروز، تنها باریکه‌ی راهی است که می‌رود ... می‌رود تا بوسه، تا نُقل و پولکی،
تا سهم گریه از بغض آه،


ها ... ر‌یرا!حالا جامه‌هایت را تا به هفت آب تمام خواهم شُست،


صبح علی‌الطلوع راه خواهیم افتاد ،می‌رویم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رویای بی‌گذر، باد اگر آمد
شناسنامه‌هامان برای او، باران اگر آمد،چشمهامان برای او، تنها دعا کن کسی لایِ کتابِ کهنه را نگشاید .من از حدیث دیو و دوری از تو می‌ترسم ... ریرا!

درست است که من،همیشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک ترسیده‌ام،درست است که زیرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام ،درست است که طاقتِ تشنگی در من نیست،اما با این همه گمان مَبَر که در بُرودتِ این بادها خواهم بُرید!
از جنوب که آمدم ،لهجه‌ام شبیه سوال و ستاره بود! من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم
هر کو پیاله‌ی آبی می‌دادم ،گمانِ ساده می‌بُردم که از اولیای باران است!
سرآغاز تمام پهنه‌ها ،فقط میدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود!
اصلا می‌ترسیدم از کسی بپرسم که این همه پنجره برای چیست؟
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟


از جنوب که آمدم ،حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد، و آسانترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود، زیر آن همه باران بی‌واهمه هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی‌آمد .
روسپیان ... خواهران پشیمان آب و آینه بودند.
اما با این همه کسی از منِ خیس، از من خسته نپرسید که از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک می‌ترسم یا نه؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می‌ترسم یا نه؟
که اصلا هی ساده تو اهل کجایی؟
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی‌پایی!


باز می‌رفتم ،می‌رفتم میدان توپخانه را دور می‌زدم، و باز می‌آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت ،دل و دست بیدی در باد، دل و دستِ بیدی کنار فواره‌ها می‌لرزید.
و من خودم بودم
شناسنامه‌ای کهنه و پیراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش!


حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم ،می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند
حالا پیراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم ،می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می‌گریم می‌گریم! چندان بلند بلند که باران بیاید، و بدانم که همسایه‌ام باز مهمان و موسیقی دارد.
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گیرد،حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک نمی‌ترسم ،حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی‌ترسم،حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه‌ی کتاب،غصه‌ی بسیار نمی‌خورم، حالا به هر زنجیری که می‌نگرم بوی نسیم و ستاره می‌آید،حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کلید و اشاره می‌بارد.
شاعر که می‌شوی، خیالِ تو یعنی حکومتِ دوست!
باور کنید منِ ساده، ساده به این ستاره رسیده‌ام ،من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی‌های حیرتِ دوباره رسیده‌ام ،

درست است! من هم دعاتان می‌کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید ،از هر طعنه‌ی تاریک نترسید،از پسین و پرده‌خوانیِ غروب ،یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید.
دوستتان دارم ،سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!

به گمانم باید،برای آرامش مادرم ،دعای گریه و گیسو بُران باران را به یاد آورم.
دلم می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن می‌گفتم ،وقتی که دور از همگان ،بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی،معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست.


آسوده باش، حالم خوب است !فقط در حیرتم ،که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی‌قرارم را پیِ آن پرنده می‌خواند!

به خدا من کاری نکرده‌ام،فقط لای نامه‌هائی به ر‌یرا گلبرگ تازه‌ئی کنار می‌بوسمت جا نهاده و
بسیار گریسته‌ام


چرا از این که به رویای آن پرنده‌ی خاموش خبر از باغات آینه آورده‌ام، سرزنشم می‌کنید!؟
خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه‌ام گرفت،باید بروید تمام این دامنه را تا نمی‌دانم آن کجا پُر از سایه‌سارِ حرف و حدیث کنید،
یعنی که من فرقِ میانِ دعای گریه و گیسو بُران باران را نمی‌فهمم؟!
خسته‌ام، خسته، ریرا

نه من سراغ شعر می‌روم،نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است ،تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ریرا، هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‌ام.


از شب که گذشتیم ،حرفی بزن سلا م نوش لیمویِ گَس!


نه من سراغ شعر می‌روم، نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است،تنها در تو به حیرت می‌نگرم ر‌یرا ،هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده‌ام
پس اگر این سکوت ،تکوین خواناترین ترانه‌ی من است ،تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!
حالا از همه‌ی اینها گذشته، بگو: راستی در آن دور دستِ گمشده آیا هنوز کودکی با دو چشمِ خیس و درشت، مرا می‌نگرد؟!

می‌توانم کنار تو باشم و باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پیِ زبانِ پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این هم زمستانِ لنگر نشین،


هی بهارْبهار ... برای باغ بابونه آرزو می‌کنم.
حالا همین شوقِ بی‌قیمت و قاعده،همین حدود رویا و رفتنِ از پی نور، ما را بس،
تا بر اقلیم شقایق و خیالِ پروانه پادشاهی کنیم.

اشتباه از ما بود ،اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی ،دلهامان پُر، گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم :
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.


حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم از خانه که می‌آئی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحملی طولانی بیاور احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

در ارتباط مخفی خود با خواب گریه‌ها حرفهای عجیبی شنیده‌ام.


هی ساده، ساده! از پس آستینِ گریه گمان می‌کنند:آسمانِ فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی‌ست. حالا تو هم بلند شو،‌ بگو "ها" وُ برو!


اصلا چکارشان داری؟اینان که مونس همین دو سه روزِ گُلند و گلبرگند و این درخت هم که از خودشان است ،یک هفته‌ای می‌آیند همین حدود ما و هی هوای خوش و بعد هم می‌روند جائی دور آن دورها ...


چقدر قشنگند! می‌شنوی ریرا؟ به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند،‌ می‌میرند.
حالا بیا برویم از رگبار واژه‌ها ویران شویم عیبی ندارد یکی بودن دیوارِ باغ و صدای همسایه،
باران که باز بیاید می‌ماند آسمان و خواب و خاطره‌ای ... یا حرفی میان گفت و لطفِ آدمی با سکوت.

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ریرا، میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم ،بی‌راه و بی‌شمال ،بی‌راه و بی‌جنوب ،بی‌راه و بی‌رویا


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ،اسامی آسان کسانم را ،نامم را، دریا و رنگ روسری ترا، ری‌را
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد.
حتی همان چند چراغ دور .که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقایان،چرا می‌پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده‌اید
شما کیستید ؟از کجا آمده‌اید؟ کی از راه رسیده‌اید؟ چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئید ؟این همه علامت سوال برای چیست؟مگر من آشنای شمایم که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنید؟
من که کاری نکرده‌ام ،فقط از میان تمام نامها، نمی‌دانم از چه "ریرا" را فراموش نکرده‌ام


آیا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه چیزی از جُرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو ،شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید؟
می‌گویند در کوی شما ،هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است چه حوصله‌ئی ریرا! بگو رهایم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم ،می‌خواهم سیگاری بگیرانم ،می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم ...!


- آیا میان آن همه اتفاق ،من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم
و آهسته زیر لب می‌گویم
برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!


خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.


وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.


غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

خداحافظ ...!
خداحافظ پردهْ‌نشین محفوظِ گریه‌ها
خداحافظ عزیزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه‌ی هر چه همین هوای همیشه‌ی عصمت!
خداحافظ ... ای خواهر بی‌دلیل رفتن‌ها
خداحافظ ...!


حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، ...
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!


حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند

سید علی صالحی


»

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391

نظرات ()


تلخ مثل این روزهای من...
مرتبط با :

 

 

هشتها ی کف دست

 

 مات ماندم که چرا اینهمه زیبایی را
 به تودادو به من آموخت شکیبایی را


 این همه هشت که در بخت کف دستم بود
 خواندی از بخت بدم آن یک تنهایی را


 مردم انگشت به انگشت مرا میخوانند
 نیستی تا که ببینی غم رسوایی را


 تو شریک غم و اندوه نبودی چه کنم
 با که قسمت بکنم ظلمت تنهایی را

 

 

 

 

 

 

 

 شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد

 خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

 

 

 من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

 نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

 

 

 از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا

 بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

 

 

 با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

 دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

 

 

 بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

 وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

 

 

 

 حامد عسگری

 

 

 

 

 

  

 بدون یوسف

 بدون زلیخا

 چاقو به چاقو دستم را بریدم . . .

 تا عزیز این سرزمین شوی

 یعقوب! قیافه این پرستار چقدر آشناست!؟

   

 

 

 

خدایا!خیلی برگردون عقب یا بزن بره جلو اینجای زندگی دلم خیلی گرفته!

 


»

نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 15 اردیبهشت 1391

نظرات ()


پشت سرت عاشقانه حرف میزنم ...
مرتبط با :

 

 مَپرس ازتب وتابم، به جانِ دلتنگی
 خزان وزیده به جانم ، خزانِ دلتنگی

 

  هوایِ خاطرم ابری ترازهوایِ ملال
    دلـم  گــرفـته تـراز آسـمانِ  دلتنــگی

 

 کیم؟ تکیده دو تاری به طاقِ تنهـایی 
 خـرابِ زخـمه وشـورِ بنـانِ دلتنـگی 

 

 شبیهِ شعله یِ فانوسِ روبه خاموشی 
  نشـسته ام بـه حبـاب آشیـانِ دلتنـگی 

 

 به ارتفاعِ سقوطم رسیده ام، ای ماه
 به پایِ حـوصله، ازنـردبـانِ دلتنگی

 

  بیا بهانه یِ شعرم! هلا! غـزل بانو
   دلم گرفت ازاین نوحه خوانِ دلتنگی 

 

  بیا وتلخ نکن کامِ ما، یک امشب را 
    به تلخِ تلـخ تراز شـوکــرانِ دلتنگی

  

  غریبگی نکن امشب،بیا دمی بنشین 
توهم که مثلِ منِ غم تـرانه  دلتنگی

 

  خوش آمدی غزلم!هم پیاله!بسم الله
   هنوزمانده سه چاراستکانِ دلتنگی 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمان تو...

 

تعبیر عاشقانه ی دریاست چشم تو

زیرا كه التهاب تماشاست چشم تو 

 

آدم فریب سیب تو را خورد بی گمان

وقتی دلیل بی گناهی حواست چشم تو

 

می بارد از نگاه تو هر لحظه یك غزل

زیبا ترین تغزل رویاست چشم تو

 

جان می دهد به این تن بی جان شعر من

آری كه ازتبار مسیحاست چشم تو

 

شرقی ترین بها نه ی شب زنده داریم!

آغاز عاشقا نه ی فرداست چشم تو

 

وقتی كویر حرفی ندارد به جز سراب

تعبیر عاشقانه ی دریاست چشم تـو...

 

 

مستی

 

  مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
  از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

 

 

 

   آیینه خیره شد به من و من به‌ آینه
   آن قدر خیره شد که تبسم شروع ش
د

 

 

 

  خورشید ذره‌ بین به تماشای من گرفت
   آنگاه آتش از دل هیزم شروع ش
د

 

 

 

   وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
   بی تابی مزارع گندم شروع شد

 

 

 

   موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
   دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

 

 

 

   از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
    از ربنای رکعت دوم شروع شد

 

 

 

    در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
     تا گفتم السلام علیکم ... شروع ش
د...

 

 

 

 

دلَـــــم یکـــــ کــوچــــه میخـــــواهَــــد

بـــی بــــن بَستــــ . . .

وَ بــــارانـــی نَــــم نَــــم . . .

وَ یکـــــ خـــــدا ، کـــــه کَــــمی بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!


هَـمـیــ ـن . . . . . .




»

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

نظرات ()


بانوی آب و آینه...
مرتبط با :

 

 

 

 

 

 

سلام حضرت خورشید؛از آسمان چه خبر؟
از ابرهای پریشانِ نیمه جان چه خبر؟

به لطفِ غفلتِ باران نصیبِ ما عطش است
ازاستجابتِ تشویشِ ناودان چه خبر؟

اسیرخطّه ی شکّیم-مرزِ بی پرواز-
بگو خدای طلوع از کبوتران چه خبر؟

بیا یکی دو قدم رو به سویِ مهبط ما
بگو که از شبِ تردیدِ کاروان چه خبر؟

بگوکه میرسد آخربه منزلش یا نَه؟
نمانده راهنمایی; ستاره جان ، چه خبر؟!

کجاست باورِ اعجاز وچشمِ بیداری؟
ازآن همیشه نمایانِ بی نشان چه خبر؟

همیشه ازهمه جویایِ حالتان هستیم
شما شده است بپرسیداز این جهان چه خبر؟

شده است گاه بپرسید: آی شب زدگان"
ازاضطرابِ غم انگیزِ شهرتان چه خبر؟

میانِ ما خبری جز غروب وغربت نیست!
شما بگو که ازآن سویِ کهکشان چه خبر؟

دلم گرفته از اینجا; زمین خداحافظ!
سلام حضرتِ خورشید از آسمان چه خبر؟

 

 

 

 

دستی دوباره پای شما را میان کشید
یک کوچه زیر وسعتی از آسمان کشید

تصویری از "تو"یی که در آنجا نشسته ای
هم ساده هم صمیمی و هم مهربان کشید

"من" لابلای خواب خدا خفته بودم او
آمد میان کوچه مـرا نـاگـهان کشید!

دیدم نگاه گـرم تـو را زیر و رو شـدم
تیری به قصد جان من آمد کمان کشید

شایـد برای اینکه کـمی عاشقـانه تـر
این قصه را ادامه دهد نردبان کشید!

با پله ها من و تو و دستی بهم رسیـد
شیطان نشست و یکسره خط و نشان کشید

***
افتاده ام ... وَ حسرتی از ماجرای سیب
شاید دوباره - محضِ خدا - ریسِمان کشید!

 

 

 

 

 

همزاد گردبادم و از نسل آتشم
پایان نیمه كاره ی خوابی مشوشم

من یك مناره ام به بلندای عمر نوح
با زخم و تاول و ترك و غم ، منقشم

شهنامه ای نبود بگویم كه رستمم
سودابه ای نبود بگویم سیاوشم

" گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
گاهی اسیر " روی خوش و موی دلكشم "

گاهی به حال من غزلم گریه می كند
از ناله های مبهم دردی كه می كشم

بغضی به سینه دارم و عكسی برابرم
به چشم های شرقی این عكس دلخوشم

تا صبح گریه می كنم و غنچه می دهند
گل های ریز صورتی روی بالشم

 

 

 

 

 

 

 

 بر حاشیه برگ شقایق بنویسیدگل تاب وفشار در ودیوار ندارد...


»

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 23 فروردین 1391

نظرات ()


آقای جمعه های انتظار...
مرتبط با :

 

 

سلام  تنهای بی نشانه ها

خدای بیت غزل های  آسمانی ها...

 

 

مولای مهربان غزل های من سلام

سمت زلال اشک های من سلام

 

نامت بلند واوج نگاهت همیشه سبز

 آبی ترین   بهانه ی دنیای من سلام

 

قلبی شکستــه دارم وشـعری شکـسته تر

 اما نشسته در تب وتاب غوغای من سلام

 

ما بی حضور  چشم تو اینجا غریبه ایم

دستی تکان بده ،مولای من سلام...

 

Click for larger version

 

 

آقا اجازه...

 

آقا اجازه !این دوسه خط را خودت بخوان

قبل از هجوم سرزنش وحرف های دیگران

 

آقا اجازه!پشت به من کرده قلبتان

دیگرنمی دهد  به دلم روی خوش نشان

 

قصدم گلایه نیست،اجازه،نه به خدا!

اصلن به این نوشته بگویند«داستان»

 

من خسته ام از آتشو از خاک واز زمین

از احتمال فاجعه،از آخر زمان

 

اهل بهشت یا که جهنم ؟خودت بگو

آقا اجازه ما که نه در این ونه در آن!

 

آقا اجازه!...................................

................................................!

 

باشد !صبورم می شوم اما تو لااقل

دستی برای ما بده از دور تکان...

 

 

چه انتظار عجیبی...! 


تو بین منتظران هم . عزیز دل چه غریبی ...


و عجیب تر
 

 

که چه آسان نبودنت شده عادت!
 
چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت ....


 

چه بی خیال نشستیم 
 
نه کوششی . نه وفایی ...


 

فقط نشستیم و گفتیم:
 
خدا کند که بیایی!!!

 

 

 

یه حال دارم این روزا 

 نه آروم نه آشوبم               

                

                      به حالم اعتباری نیست   

                                      توکه باشی منم خوبم...

 


 


»

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 10 فروردین 1391

نظرات ()


وبهاری که در این نزدیکیست...
مرتبط با :

به توکل نام اعظمت... 

                        

        

 تحفه ی یافت نکردیم که فدای تو کنیم

یک سبد  عاطفه داریم همه ارزانی تو 

عیدتــــــــــــان مبارک 

 

deea04313a62c92c3376e4a3e87cbe56 کارت پستال عید نوروز

ســـــــــــــــال نو یعنی تو

وقتـــــــــی از در تو میایی

 

نذرکــــــــردم امشــــــــب 

سفــره چیــــــدم که بیای...

 

 

 

 

  بهار بهار

پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...

صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

 چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل

                 باغچه ی ما یه گلدون
                              خونه ی ما همیشه
                                           منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار

 یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت...

 

شعر بهار بهار (شاعر: محمدعلی بهمنی)

 beb21ae483f25c0b4174e47752a8218c کارت پستال عید نوروز

hou183 کارت پستال عید نوروز 91

 hou180 کارت پستال عید نوروز 91

 

 

 

مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار 

 
                            ماگلی داریم که عالم را گلستان می کند 

اللهم عجّل لولیک الفرج  ...

 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام که تو نزدیکی ...  

 

 

یاعلی...

               


»

نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 26 اسفند 1390

نظرات ()


تو فقط حال من می فهمی!!!
مرتبط با :

 

 اسمس دلتنگی

مهربان

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سایه مهرتورا کم دارم

باتو هستم

ای سراپا احساس

خون تو در رگ من هم جاریست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،

ما مطهر شده ایم ،

پیش رو راه رسیدن به خداست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،

پر سبزینه و ریحان و غزل ،

پر تکرار گیاهان نمو ،

پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،

پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

من به دل راز رسیدن دارم ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب می فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بیستون کم دارم ،

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روی هم بیند



مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه کاغذ بیدار

روی تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

که اگر از صف فردوس برین ،

طیفی اندازه صد نور میسر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت



مهربان

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید



مهربان

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛



مهربان

آنقدر شاعرم امشب که زمین ،

در پی زمزمه ام مست شده ست

سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز

گوشهایش به من آویزانند

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحانی تو حال مرا می فهمد



مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

بعد از امشب شاید ،

نقش اعجاز تو را طرح زنم



مهربان

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر



مهربان

لذت صبح مجدد اینجاست ،

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

" کعبه ام مثل نسیم ،

میرود باغ به باغ ،

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا



مهربان

از سر کودکی من بگذر ،

باید آرام به سجاده تعظیم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

" به خدا می دهمت عاریه وار ،

آری عاشق شده بودم این بار

 شاعر :خالق♥♀♥ بــانــو ♥♀♥

آدرس وبلاگ شاعر :http://aquarius.blogfa.com/90123.aspx

 

                               تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

                               دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

 

                               در سنگسار ، آینه ای را که می برند

                               شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

 

                               اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

                               در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

 

                               امکان رستگاری من گر نبوده است

                               بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

 

                               با نیت بهشت اگرم آفریده است

                               می راندم به سوی جهنم چرا خدا

 

                               ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

                               کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

 

                                بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

                                تا از عصا نساخته است اژدها خدا

 

 

 

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام.....شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام.....طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم....در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام....در میان مردمان دنبال آدم گشته ام....در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام....زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست....در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام....خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم...حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام.....زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط....سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام.....!

 

 

                                                               یا علی ...


»

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 22 اسفند 1390

نظرات ()


مدد زغیر نام تو ننگ است ،مددی ای دلیل راه...
مرتبط با :

همه چیز را بلد شده ام

                     خیابان ها ،کـوچه ها

                               حتی ،رنگ چراغ قرمزها

                                                      اما هنوز گم می شوم

                                                                         آدم ها را بـلد نیستم...

 

 

در گوشه ای  نشسته وماتم گرفته است

 مثل هوای رشت دلش گرفته است

 

در امتحان عشق دلش بی نتیجه ماند

گفتند نیم نمره فقط کم گرفته است

 

معلوم نیست  این که چرا جمعه ها غروب

حال تمام مرد م عالم گرفته است

                     ........

 

پیش تو کم آورند جادوی  ساحرها

 دیوان به دیوان از تو می گویند شاعر ها

 

سر میکنم با ((سرد وگرمت ))هر چه باد آباد

من قسمتم کوچ است مانند عشایر ها !!

 

((الماس های نور ))را از خلق پنهان کن

اینجا به دنبال  تو می گردند(نادر)ها

 

فرق خیابان با بیابان هیچ چیزی نیست

وقتی بگیری شهر را از پای عابرها

 

لبریز  گشته کاسه ی صبر زمین دیگر

از رفت و آمد های هر روز مسافرها...

 

                               ...

 

 

 

                            همیشه دست خودت نیست که انتخـاب کنی

                            نمی توانی از این عشق  اجتناب کنی

 

                            تومثل آینه هایی زلال وصاف اما

                            نشسته ای که فقط نور را جواب کنی

 

                            بگو چقدر بخوانم نماز باران را

                            دلم گرفت  که یکبار آفتاب کنی

 

                            اگر دهند سر انگشت های عالم را

                           نمی شود غم این مرد راحساب کنی

 

                           بزن به خواب رگ انجماد ایمانم

                           مگر که قطب جنوب  مرا  تو آب کنی...

 

 

 

پ.ن 

دیوانه ها ،نماز نمی خوانند اما همیشه با هم یک رنگ اند

آری بهشت سهم کسانی نیست که داغ می زنند به پیشانی

 

روز حساب هر که چپش خالی ست بی شک خیال جمع تری دارد

مال جهنم اند کسانی که سوگند می خورند به آسانی ....

 

 

 


»

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 14 اسفند 1390

نظرات ()


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم...
مرتبط با :

 

یا رفیق ...

 

 

                             

 

تا پاک کنم صورت  این مسائله ها را

با نام تو خط میکشم این فاصله ها را

 

 

تاریخ جهان مثل تو ای  عشق ندیده ست

در بند کشیدی همه ی سلسله ها

 

 

 

یک عمر سر سجده به خاک تو نهادم

خواندم به امیدت همه ی نافله ها را 

 

 

تا چند تر وخشک به یک جرم بسوزند

دندان به جگر با تونگویم  گله هـا را

 

 

واعظ چقدر سفسطه در باب جهنم

سر برده سخن های عبث حوصله ها را.. 

 

 

 

 

هر چند که از دور ندیدیم  شنیدیم

باگوش دل خویش تِب  هلهله ها

 

 

من دست به دامان توام عشق کمک کن

تا پاک کنم  صور ت این مسائله ها را  !!

 

                 

 

 

                                                                                      <center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1319649481.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>

 

 

 

                                               انقدر خسته بود که حالا نشسته است 

                                      در انزوای یاد تو تنهانشسته است

 

                                      این لقمه  در دهان دلش جا نمی شود

                                      از رونرفت وباز همین جا نشسته است !

 

                                      من با دو چشم های خود دیده ام خدا

                                      در انتهای خلوت شب ها نشسته است

 

                                      یک تار موست فاصله ی شک واعتماد

                                      ابلیس در مجاورت ما نشسته است

 

                                      پاییز واژه هاست به شعرم نگاه کن

                                      مُشتی غبار رور الفبا نشسته است

 

                                      مجنون برو به راه دگر چون که سالهاست

                                      مردی کنار خانه ی لیلا نشسته است

 

                                      مانند صخره باش  که سیلی خور است وباز

                                      این گونه در مقابل دریا نشسته است ...

 

 

پ.ن:

شب است ودر به در کوچه های پر دردم  چه غریب وخسته به دنبال گمشده ام میگردم...

اسیر  ظلمتم ،ای ماه کجاماندی

من به اعتبار تو فانوس نیاوردم ...


»

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 10 اسفند 1390

نظرات ()


من بی دل و دستــارم...
مرتبط با :

 

کـجا ایـــستاده ای  , در مســـیر باد, بوی مهـــربانی می آید

 

یا ایــــــها الــعزیز...

 

 

 

راه آزادی از ایــن نا باوری یادم بــــده

 

شیـــوه ی  پرواز بــی بال وپری یادم بــــده

 

من  نگاهم از خطوطــــ قهوه ها گویا تر است

 

چشم هایــم را بخـوان ,جـــادوگری  یادم بـــده

 

کوچـــه ها را یک به یک گشتم ولی آخـــر چه سود

 

بعد از ایـــن بن بســت ها ی بهتری یادم بـ ـده

 

از عصـــا و  اژدهـــاو تور سینـــا خسته ام

 

من چـــه کم دارم مـگر ,پیـغمبری یادم بـــ ــده

 

عشــــق فـرزند بـعد  فـــصل نگاه من توســت

 

یا خودت مــادر بـشو یا مـادری  یادم بـ ـده

 

 

شـاعر:امــــید جهان بـخش

 

          تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

 

 

حال که نمی آیی وصیت نامه ام را نوشته ام ،من که چیزی ندارم یک دل که از آن شماست ،یک دفتر شعر که از آن همه است

اللهم عجل له ولیک الفرج ...

 

 


»

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 4 اسفند 1390

نظرات ()


یا رفیق...
مرتبط با :

 

t3rnnca8qlpis7glqu4b.gif     

2cz8pnv9rupoy1l9ulp.jpg

 

خانه ی دوست کجاست ؟

 

در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

 به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت ، کوچه باغی است

که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،

 سر بدر می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ،

خش خشی می شنوی ،

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ،

جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست.


»

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 30 بهمن 1390

لینک ثابت... ()


دلم گرفته است
مرتبط با :

 

از در دیوار این روزگار دلتنگی می بارد فرقی نمی کند که چه روزیست هر روز بی تو روز مباداست...

 

 

درد از توی چشم هام زوزه می کشد

 

بعضی وقت ها اشتباهی چقدر دلم برایت تنگ میشود زیبا

 

دارم بر می گردم به هیاهوی شهر،که گم شم میان همه،میان رنگ ها

 

چقدر باران میزند

چقدر همه غریبه اند

چقدر نفسم می گیرد زیبا

 

فقط من گریه میکردم

من چقدر دارم خفه میشوم  وتو هم که نمی خواهی بمانم

چقدر این شهر کوچک است زیبا

نفس کشیدن هم سخت تر شده

 

سید رضا می گفت :تو از گریه ،تواز تب

ازهیجان می شوی شروع

روزنامه ها ،مرا میخوانند تا خبری از تو بدست آورند

من مثل همشه

فقط صفحه ی حوادث دارم

 

به یک لبخند مهمانم کن زیبا

....

 

دف که توی دستام هروله میکند

نُت ها روی چشم رژه می رود

که...

-عقرب زلف کجت با قمر قرین

تا قمر در عقربه کار ما...

گره می خورد با چشمان تو

 

سلام...

با من حرف میزنی زیبا، دلم می خواد یک گوشه اینجوری کز کنم...

که ...

-ای پری بیا در کنار ما

 

هنوز دوست دارم با تو باشم / ولی تو...

 

شنیدم  چهل حدیث کسا نذر کرده ای که نشود

 

وداع تو کفره ای کدامین گناه من است زیبا

 

 

اگر بروی مثل خاکستر  ،همراه باد و آسمان خواهم رفت

 

وهر گوشه را به دنبالت خواهم گشت تا تو را بیابم

 

راستی زیبا اینجا که سحر می شود اذان نمی گویند!!!

 

 

فقط میدانم حالا باید بروم

 

وصیت میکنم وشهادت می دهم

به یگانگی معشوق

به رسالت محبت،وبه ولایت عشق

 

از هیچ کسی طلب ندارم

 

حتی قول!

 

به خاطر بدی هایم عذر خواهی می کنم حلالیت می طلبم

 

چه صبور شدهای زیبا

 

(من مثل چلچله ها یک روز بی خبر ،آرام می گذرم از این شهر میروم )

 

 

صبر كن ای سهراب!

 


قایقت جا دارد؟

 

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...

 

 

احسان خلیلی

 

 

 


»

نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 28 بهمن 1390

نظرات ()


تلـــــــــــــــنگر!!!
مرتبط با :

 

پادشاهی به فرزانه ی برخورد وگفت :((چه چیـز از من می خواهی ؟هـرچه می خواهی بگو تا در اخـتیارت قراردهم))

 

فرزانه گفت:((جلوی باد را گرفته ی ونمی گذاری آن را لمس کنم ))

 

برو بگذار بادبیاید.!

 

کدام پادشاه بودند؟! اگــر پــادشاه بی نیاز نباشد که پادشــاه نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدم بد

 

اگر آدلفر هیــتلر آدم بدی بود  پس چرا  این همه آدم دنبالش راه افــتادند وآدم کشتند؟

آدم که نباید دنبال آدم بد راه بیافتد وهر چــه او خواست انجام دهد.

 

می بینید ؟خیلی از اشتباهات  به خاطر  بزرگی شان دیده نمی شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی  به ادم  خوبی کمک می کنید به او کمک نکرده اید .بلکه به خوبی کمک کرده اید به جریان .

اگر این کار را نکنید به او کمک نکرده اید بلکه باز هم آن  جریان را به تاخیر انداخته اید 

جهان دیر یا زود به مقصد خواهد رسید ومطمئن باشیم شریف تر از آن

 

 خواهد بود که از مــا شکایتی داشته باشد او از ما طلب کار نخواهدبود

اما ما به او  بدهـــکار خواهیم بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه،نه،نه...

 

((خیلی)) ، آیا مهم  است

[اگر ما خیلی چیزهایمان شبیه هم باشد  برای هم زیستی وصلح کافی است؟

نه،نیست!

مـــا خیلی چیزهایمان شبیه تروریست هاست

 

آنها هم می خندند ،گـــریه می کنند ،تشکیل خانواده می دهند

برای هم دیگر کادو  هم میخرند .

پس((خیـلی))مــــــــــــــــــهم نیست.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی وقت ها از بیرون به خود نگاه کردن خیلی خوب است .

 

((شاید از خیلی جلو باشی ، از خودت

 

 عقب نیافت .))

 

 

راستــــــی  رفیق من ایرانی بمان

http://salamzaban.com/blog/23-routinely/310--sepandarmazegan-rooze-eshghe-irani


»

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 25 بهمن 1390

نظرات ()


و خدای که در این نزدیکیست...
مرتبط با :

 

نه!!!

 آب تمام اقیانوس ها هم کفاف نمی کند

قرص ماه در گلو گیر کرده...

 

           <center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1355508607.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>

 

 

ستاره ها ،نفس امشب به آه نزدیک است

 

سپید دفتر من ،به سیاه نزدیک است

 

چگونه زنده بمانم ،که جای ماندن نیست

 

در این زمانه که هر آن ،  گناه نزدیک است

 

ستاره ها بدرخشید که شب، همیشه ،شب و

 

دروغ گفتند که سحر شود شب ما .

 

سحر نیامدو

 

چاله به چاه نزدیک است

 

کبوتران خیابان همیشگی هستند

 

بیا!بیا!

 

که نشانی راه نزدیک است

 

 

شاعر:نفیسه خطیبی عزیز


»

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 22 بهمن 1390

نظرات ()


( تعداد کل صفحات: 2 )

1 2

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by sookhan This Themplate By www.maxtemp.mihanblog.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

مکث تمپ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

دانلود|قالب|ابزار وبمستر ها

ابزار وبلاگ نویسان ایرانی

راهنمای وبلاگ نویسان ایرانی